تکرار این ترانه
به مهدی نیاکی که اعصاب ندارد
دستی میو ن دشنه و سینه اش نیست دستاش میون دشنه و دیواره
روحی که پا برهنه و سر گردون شبها جنون پنجرگی داره
انگاردلش می خواد که به آوازی چشم تموم پنجره ها وا شه
خون میزنه شتک به د ر و دیوار از سرخی گلی که تو دستاشه
هی من عذاب هر چه نگاه از تو وی من خراب از تو به آبادی
هی من سخن به گویه ی آرامی وی خواب رفته از تو به آزادی
در من عقاب منقلبی مرده است هرگز نگفته در تن من آری
از لحظه ای که سایه ی منقارش افتاده روی ساعت دیواری
از بار آخری که تو را دیدم دردی شده برای خودش دردم
شاید مرا ببینی و نشناسی مردی شده برای خودش دردم
اون روح جنگلم که از آوازش ترجیع مرگ مونده و مردنگی
هر بند بند دیگری از دیوار دیوار های سنگی و فرسنگی
مجنون هر چه بادم و بادا باد وقتی که قلب آینه بی تابه
شب ها بدون دست می آیم من لیلا کنار پنجره می خوابه
شب رفته رفته رفته هنوز اما دستی میون دشنه و دیواره
قلبی همیشه هست که میسوزه چشمی همیشه هست که بیداره
اشک سمسار
امداد امداد
الف بام داد را خبر کنید
این شعر نیست
که نان را
قسمت کرده است
این نان است که همچنان
شاعران سرزمین مرا قسمت می کند
دسته ای
داس به دست و
درو گر آبروی خویش
گروهی خسته و خراب
با برف هزار زمستانشان بر سر
خاکشان در دهان باد
باد
که تنها سکوت
این سکوت خزنده ی خود فروش است
که در فراروی آبروی آدمی
از امکان اندوهبار نان و نواله
سخن می گوید
بام داد هی بام داد
به من بگو در این گرگستان
بر گریه های بی پایان تو چه می رود
اینجا آیا تویی
که مرده ریگ رویاهایت را
کشان کشان
به جانب بازار مکاره می برند
پروار بند بی دلیلی مگر
یا عینک و عصای تو را
به بهای یکی نواله ی نا گزیر .... ؟
- آری منم
هی شاعر بی قرار بعد از من
منم
که از شرم روزگار
در گور حتی کفن دریده
دست در خود گشوده ام
سید علی صالحی
۱۳۸۷/۴/۲۳ روزنامه ی اعتماد