قرمطی
رسوا منم که راز ندارم..سر کرده بر عقیله ی دارم...در بند عقل جوهریم با خویش
تن در معاشرتم نیست.. و ... به طرز فاحشه ای عارفم
خواننده ی اندامم به نمی دانم...کجا قرار بگیرم بگذارم..وقتی که در مناظره آنانم
وندام مستاصلم که روانند......وقتی که نیستم جایی ... ندارم
آرام کجا بگیرم
رسوای راز ندارم..دستم به جایی و پایم...کجا کسی بدهد دل به من
به پرت و پلایم...کجا بگذارم قرار بگیرم که بیایم و باشم..جمع /نرود