
در مهر گفتنم
پیری بود
قرآن معارضه می کرد
وطنم ساکت بود
خوی کابلیم جیغ می کشید
و خواهری شراب خورده داشت
جفتم
به کشتی اندر نشسته بود
هند از دو چشم وحشی من می گفت
گفتم
به کشتی اندر نشسته بود
مقام دهقانیم برداشت و جام نقره ایم
در جام گفتنم اما جوانی بود
گفتمش رسید نوبت رندان عاقبت محمود
چیزی نگفت وطنم
و هوا معرب بود و
دروغ سیدی می کرد
آوارگیم روی اسب نمی رفت
وطنم جهاز شتر بود و آب مهر مادریم
در مهر گفتنم اما پیری بود
قرآن معارضه می کرد
به آتش سوگندش دادم
نبشته هایم سوخت و دهانم
خوی کابلیم داشت دنبال خواهرش می گشت
تعارفش کردم به هیچ
پذیرفت
وطنم گریست
به دار سوگندش دادم
بردار گفتنم اما مردی نمی گذشت
تا زن حجاب بگذارد
برداشت
و قصه دیگر شد
زن بی شویش به دجله رفت و ...
دامنش تر شد
......
خوی کابلیم داشت بر می گشت
و
خواهر شراب خورده ام داشت
چوب فجیره را می خورد
...