
در کنار تو من
انسانی بدوی ام
که نیاز جنسی اش را تازه کشف کرده است
در کنار تو من
انسانی آخر الزمانی ام
که از برهنگی اش شرم نمی کند
چرا به غار نمی رسیم ؟
پایتخت با نقل مکان تو تغییر می کند
و مردم
به روستاهایشان باز می گردند
در چشم های تو دو مرد تنومند
گاوهای وحشی را رام می کنند
و بر نوک پستان هایت
سرخ پوست ها هلهله می کشند
پاهای تو
وقتی که می لرزند برجهای دو قلو
وقتی که می لرزند پاهای تو
یازده سپتامبر
پیراهنت اما
آخرین دست آورد بشریست
با دکمه ای بیهوشم می کند
و با دکمه ای دیگر به سیاره ای ناشناس
پرتاب می شوم
چرا به ...
( یک صفحه از عاشقانه ای که نوشتم)