روی سلام ندارم .
با سال و سالهای بدی که بودم
سالی را نو نکرده ام
بدی هایم نمی گذارند
بدی هایم تازه ام نمی کنند
تازه ام اشک و .......
یک سال از مرد تر شدنم
تر .....
اما اینکه
آتاترک در چنین روزهایی رضا خان شاه ایران را به جهت ضیافتی بزرگ
به ترکیه دعوت می کند .
پس از مراسم تدارک دیده شده در باغی با شکوه،به جهت استراحت آتاترک
خوابگاه خود را برای شاهنشاه آماده می کند .
آجودان شاه می گوید حضرت داشتند برای استراحت آماده می شدند که
کالسلکه ای در برابر خوابگاه توقف کرد و دختری زیبا آنچنان که به عمر
ندیده بودم پیاده شد و آرام آرام با کاغذی در دست به سویم آمد.
واجازه خواست حضرت را ملاقات کند . من با کنجکاوی نامه را از او گرفتم
نبشته بود : شاهنشاه بزرگ ، این زیبا ترین هدیه ی سرزمین من است که
به تو پیشکش می کنم . امید که بپذیرند
کاغذ را به شاه دادم . نگاهی به دخترک زیبا کرد ،
و زیر نامه نبشت
آتاترک عزیز : من یک نظامی ام برای من سربازی بگمار تا نگهبانی ام دهد
و دختر را با نامه بازپس فرستاد .
وقتی با تعجب نگاهش کردم .
فرمود:
در آینده ای نزدیک آتاترک به ایران خواهد آمد . اگر این هدیه را می پذیرفتم
توقع می رفت که من هم چنین کنم .
ناموس وطن، ناموس من است
من با ناموس خود چنین نکنم .
+
نوشته شده در ساعت 0:10 توسط علیرضا آدینه
|