اشک سمسار
امداد امداد
الف بام داد را خبر کنید
این شعر نیست
که نان را
قسمت کرده است
این نان است که همچنان
شاعران سرزمین مرا قسمت می کند
دسته ای
داس به دست و
درو گر آبروی خویش
گروهی خسته و خراب
با برف هزار زمستانشان بر سر
خاکشان در دهان باد
باد
که تنها سکوت
این سکوت خزنده ی خود فروش است
که در فراروی آبروی آدمی
از امکان اندوهبار نان و نواله
سخن می گوید
بام داد هی بام داد
به من بگو در این گرگستان
بر گریه های بی پایان تو چه می رود
اینجا آیا تویی
که مرده ریگ رویاهایت را
کشان کشان
به جانب بازار مکاره می برند
پروار بند بی دلیلی مگر
یا عینک و عصای تو را
به بهای یکی نواله ی نا گزیر .... ؟
- آری منم
هی شاعر بی قرار بعد از من
منم
که از شرم روزگار
در گور حتی کفن دریده
دست در خود گشوده ام
سید علی صالحی
۱۳۸۷/۴/۲۳ روزنامه ی اعتماد